من تمام دوران حرفهایام را صرف مطالعه چگونگی ظهور و سقوط امپراتوریها کردهام. اما آنچه ماه گذشته در کارائیب شاهد بودم، هر آنچه را که فکر میکردم در مورد قدرت آمریکا میدانم، تغییر داد.
کشتیهای جنگی روسیه به آبهای ونزوئلا رسیده اند. آنها دکترینی را که دو قرن سیاست نیمکره غربی را تعریف کرده بود، در هم شکستند. دکترین مونرو، ادعای مقدس آمریکا مبنی بر اینکه این نیمکره متعلق به واشنگتن است، در آن آبها از بین رفت و اکثر آمریکاییها حتی هنوز متوجه آن نشدهاند! آنچه آشکار شد فقط موقعیتیابی دریایی نبود بلکه لحظهای بود که نظم جهانی تکقطبی که من دههها آن را تحلیل کرده بودم، سرانجام شکاف برداشته.. سوال این نیست که آیا آمریکا این موضوع را پیشبینی میکرد یا خیر. سوال این است که چرا ما آن را مجبور به رخ دادن کردیم.
بگذارید به شما بگویم که چگونه یک ابرقدرت به طور تصادفی امپراتوری خود را نابود کرد. این را تصور کنید. ناوشکنهای روسی در سواحل ونزوئلا لنگر انداختند و با کشوری که آمریکا بیش از ۲۰ سال سعی در خفه کردن آن داشته است، رزمایش مشترک انجام دادند. سیانان آن را ژست تحریکآمیز نامید. پنتاگون هشدارهایی در مورد فعالیتهای بیثباتکننده صادر کرد. اما آنها داستان واقعی را از دست دادند.
این تجاوز روسیه نبود بلکه پاسخ روسیه بود. به مدت ۳۰ سال پس از فروپاشی شوروی، من شاهد بودم که واشنگتن بارها و بارها همان اشتباه مهلک را تکرار میکند. هر بار که حوزه نفوذ خود را گسترش میدادیم، به خودمان میگفتیم که این کار ما به گسترش دموکراسی و آزادی مربوط است. ولی هر بار که روسیه مقاومت میکرد، ما آن را بدگمانی مفرط و تجاوز مینامیدیم. اما سیاست قدرت به توجیهات اخلاقی ما اهمیتی نمیدهد. لحظهای که آن کشتیهای روسی در آبهای ونزوئلا لنگر انداختند، داشتند به یک سوال ساده پاسخ میدادند. اگر ناتو میتواند تا مرزهای روسیه گسترش یابد، چرا روسیه نمیتواند تا مرزهای آمریکا گسترش یابد؟ منطق ظریفی است و زمانبندی آن بینقص و پیام غیرقابل انکار بود. دوران سلطه بیرقیب آمریکا به پایان رسیده است!
همه چیز با غرور شروع شد. وقتی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ فروپاشید، آمریکا به تنهایی به عنوان تنها ابرقدرت جهان قد علم کرد. ما در جنگ سرد پیروز شده بودیم. فرانسیس فوکویاما به ما گفت که تاریخ به پایان رسیده است. دموکراسی لیبرال برای همیشه پیروز شده بود. اما به جای ساختن یک معماری امنیتی جدید که شامل روسیه نیز باشد، ما روش سلطه را انتخاب کردیم. به جای ایجاد نهادهایی که واقعیتهای پس از جنگ سرد را منعکس کنند، همان اتحادی را که برای مهار اتحاد جماهیر شوروی طراحی شده بود، گسترش دادیم. من بحثهای دهه ۱۹۹۰ را به یاد دارم. جورج کنان، معمار استراتژی مهار، هشدار داد که گسترش ناتو، مهلکترین خطای سیاست آمریکا در کل دوران پس از جنگ سرد خواهد بود. او آنچه را که واشنگتن از پذیرش آن امتناع میکرد، درک میکرد. روسیه، صرف نظر از اینکه چه کسی آن را رهبری میکرد، نیروهای ناتو را در مرزهای خود به عنوان یک تهدید وجودی میدید. اما ما به هر حال به جلو حرکت کردیم. لهستان، مجارستان، جمهوری چک، سپس کشورهای بالتیک، بلغارستان، رومانی (به ناتو پیوستند). هر موج گسترش به عنوان گسترش دموکراسی اعلام شد. برای مسکو، این مانند محاصره به نظر میرسید. لحظه سرنوشتساز در سال ۲۰۰۸ در اجلاس ناتو در بخارست فرا رسید. در آنجا، این اتحاد اعلام کرد که اوکراین و گرجستان در نهایت به عضویت این سازمان درخواهند آمد. برای روسیه، این خط قرمز زیر پا گذاشته شده بود. اوکراین فقط یک کشور همسایه دیگر نیست. این کشور قلب تاریخی تمدن روسیه است. اولین کشور روسیه در کیف متولد شد. ایده استقرار سامانههای موشکی ناتو تنها صدها مایل از مسکو برای هیچ دولت روسی قابل تحمل نبود.
واشنگتن، امّا، معتقد بود که روسیه برای پاسخ دادن بسیار ضعیف است، بیش از حد به نهادهای غربی وابسته است و بیش از حد درگیر هرج و مرج داخلی است. ما اشتباه میکردیم و ونزوئلا هزینه محاسبه اشتباه ما را خواهد پرداخت. در حالی که ما ناتو را به سمت شرق گسترش میدادیم، همان منطق تسلط را در نیمکره خودمان(غربی) اعمال کردیم. ونزوئلا به میدان آزمایش ما تبدیل شد، آزمایشگاهی برای اینکه جنگ اقتصادی تا چه حد میتواند پیش برود تا یک ملت سقوط کند. وقتی هوگو چاوز در سال ۱۹۹۹ به قدرت رسید، از نظر واشنگتن مرتکب گناهی بزرگ شد. او تصمیم گرفت که ثروت نفتی ونزوئلا باید در خدمت ونزوئلاییها باشد، نه شرکتهای آمریکایی. او درآمدهای نفتی را به برنامههای اجتماعی، مراقبتهای بهداشتی و آموزش اختصاص داد. او با کوبا اتحاد برقرار کرد و استقلال آمریکای لاتین را ترویج داد. از آن لحظه، او به یک هدف تبدیل شد. این الگو قابل پیشبینی بود.
ابتدا فشار دیپلماتیک و سخنرانیهای اخلاقی، سپس تحریمهای اقتصادی و محدودیتهای مالی از راه رسید. وقتی این کافی نبود، ما در سال ۲۰۰۲ از یک کودتا حمایت کردیم ولی نقشه شکست خورد. اما نقطه عطفی را رقم زد. از آن زمان به بعد، رابطه بین واشنگتن و کاراکاس(پایتخت ونزوئلا) به جنگ آشکار تبدیل شد. زمانی که مادورو در سال ۲۰۱۳ جانشین چاوز شد، استراتژی ما متبلور شده بود. خفقان اقتصادی که برای ایجاد ناامیدی طراحی شده بود. ما ونزوئلا را از بازارهای مالی بینالمللی جدا کردیم. صادرات نفت، شریان حیاتی اقتصاد آنها، را مسدود کردیم. میلیاردها دارایی دولتی را در خارج از کشور مسدود کردیم. نتایج فاجعهبار بود. اقتصاد ونزوئلا بیش از ۷۵ درصد کوچک شد. تورم به سطوح غیرقابل تصوری رسید. بیمارستانها از دارو خالی شدند. کمبود غذا گسترده شد. جان بولتون که به عنوان مشاور امنیت ملی آمریکا خدمت میکرد، آشکارا به هدف ما برای در هم ریختن اقتصاد ونزوئلا اعتراف کرد. دهها هزار نفر بر اثر مستقیم محاصره اقتصادی ما در ونزوئلا جان باختند. میلیونها نفر از کشور فرار کردند. اما دولت سقوط نکرد. در عوض، فشار ما به جایی رسید که هرگز قصد آنرا نداشتیم: ونزوئلا را مستقیماً به آغوش روسیه انداخت.
اینجا جایی بود که پوتین تفاوت بین تاکتیک و استراتژی را بخوبی نشان داد. در حالی که واشنگتن بر سرکوب مخالفان(کشورهای) فردی تمرکز داشت، مسکو در حال ایجاد یک شبکه جهانی مقاومت بود. روسیه به ونزوئلا نگاه کرد و در جایی که ما سرکشی میدیدیم، فرصتی دید. کشوری که تحت محاصره تحریمهای آمریکا بود، بر روی بزرگترین ذخایر نفتی جهان قرار داشت و به شدت به دنبال متحد بود. این فرصتی بی نظیر بود. همکاری روسیه و ونزوئلا به تدریج عمیقتر شد. شرکتهای انرژی روسیه میلیاردها دلار در شرکت نفت دولتی ونزوئلا سرمایهگذاری کردند. مشاوران فنی از راه رسیدند و به دنبال آنها متخصصان نظامی آمدند. مسکو جتهای جنگنده، سیستمهای دفاع هوایی و خودروهای زرهی ونزویلا را تأمین کرد. سپس نوبت به استقرار نیروهای دریایی رسید. از سال ۲۰۰۸، کشتیهای جنگی روسیه به صورت دورهای از بنادر ونزوئلا بازدید کردهاند. در ابتدا، اینها حرکاتی بمنظور اعلام همبستگی بودند. اکنون،اما، آنها بدون شک اعلامیههای سیاسی هستند. هر ورود، همان پیام را میفرستد. اگر شما میتوانید نیروهایتان را در مرزهای کشور ما مستقر کنید، ما نیز میتوانیم همین کار را در مرزهای شما انجام دهیم. نمادگرایی بینقص بود. به ازای هر سیستم موشکی که در اروپای شرقی مستقر شده است، اینجا یک ناوچه روسی در سواحل آمریکای جنوبی حضور دارد. به ازای هر اتحادی که در همسایگی روسیه ساخته شده است، اینجا یک اتحاد متقابل در حیاط خلوت آمریکا وجود دارد. اما دخالت روسیه چیزی بیش از یک نمادگرایی ارائه داد.
کاراکاس که تحت محاصره تحریمهای ما بود، به شدت به شریانهای اقتصادی، تخصص فنی و مشروعیت بینالمللی نیاز داشت. شرکتهای نفتی روسیه به حفظ تولید کمک کردند. مشاوران روسی پرسنل ونزوئلایی را آموزش دادند و تأسیسات کلیدی را تقویت کردند. این مشارکت به یک ضرورت تبدیل شد، نه فقط ایدئولوژی. و این چیزی بود که آن را شکستناپذیر کرد. چیزی که ما نتوانستیم درک کنیم، ساختاری بود. ما فقط به کشورهای خاص فشار نمیآوردیم. ما در حال ایجاد شبکهای از مقاومت در برابر خود بودیم.
هر کشوری که ما(آمریکا) تحریم، منزوی یا تهدید کردیم، به متحد بالقوهای برای دشمنان ما تبدیل شد. ونزوئلا به یک باشگاه رو به رشد پیوست. روسیه، چین، ایران، کره شمالی، کوبا. سیستمهای مختلف و ایدئولوژیهای مختلف، اما با یک تجربه مشترک متحد شده بودند. همه آنها هدف زورگویی آمریکا قرار گرفته اند. همکاری آنها از غریزه بقا ناشی میشود. هر بار که کشور دیگری را به لیست تحریمهای خود اضافه میکردیم، آن شبکه قویتر میشد. ما دشمنان خود را مجبور میکردیم که یکدیگر را پیدا کنند، با یکدیگر تجارت کنند و از یکدیگر محافظت کنند. ما همان اتحادی را ایجاد کردیم که ادعا میکردیم از آن میترسیم. نبوغ استراتژی روسیه در تشخیص این الگو و بهرهبرداری از آن بود. در حالی که ما با مخالفان انفرادی بازی میکردیم، مسکو در حال ایجاد یک سیستم موازی بود، سیستمی که میتوانست کاملاً خارج از کنترل آمریکا عمل کند.
چین پایه اقتصادی را با روابط تجاری گسترده و سیستمهای مالی جایگزین فراهم کرد و روسیه تضمینهای امنیتی و همکاری در زمینه انرژی ارائه داد. ایران تخصص فنی در زمینه دور زدن تحریمها عرضه کرد. آنها با هم اکوسیستمی ایجاد کردند که در آن بقا بدون تأیید آمریکا امکانپذیر بود. ونزوئلا به گوهر تاج این شبکه تبدیل شد. این نشان میدهد که حتی در نیمکره خود آمریکا نیز جایگزینهایی وجود دارد.
دکترین مونرو که در سال ۱۸۲۳ اعلام و نیمکره غربی را حوزه نفوذ انحصاری آمریکا اعلام کرد به مدت دو قرن پابرجا بود. هیچ قدرت اروپایی نمیتوانست بدون اجازه آمریکا حضور دائمی در قاره آمریکا برقرار کند. اما دکترینها فقط زمانی مؤثر هستند که شما قدرت اجرای آنها را نیز داشته باشید. و قدرت، همانطور که من طی دههها مطالعه آموختهام، همیشه نسبی است. وقتی آن کشتیهای جنگی روسی ماه گذشته به آبهای ونزوئلا رسیدند، آنها فقط در حال انجام رزمایشهای دریایی نبودند.
آنها داشتند مراسم تشییع جنازه «دکترین مونرو» برای تسلط آمریکا بر نیمکرهای غربی و این توهم که جغرافیا هنوز میتواند امنیت را تضمین میکند، برگزار میکردند. جهان به گونهای تغییر کرده است ولی واشنگتن از پذیرش آن امتناع میکند. ما اکنون در یک سیستم چندقطبی زندگی میکنیم که در آن نفوذ باید به دست آورده شود نه اینکه داشته فرض شود. جایی که اتحادها داوطلبانه هستند نه تحمیلی. پیام روسیه ساده اما ویرانگر بود. نیمکره غربی دیگر قلمرو انحصاری آمریکا نیست. قدرتهای دیگر نیز میتوانند در اینجا نفوذ خود را اعمال کنند. عصر کنترل یکجانبه به پایان رسیده است. آنچه این لحظه را بسیار عمیق میکند این است که تناقض اساسی در سیاست خارجی آمریکا را آشکار میکند. ما نزدیک به ۸۰۰ پایگاه نظامی در بیش از ۷۰ کشور داریم. ناوگانهای دریایی آمریکا در هر اقیانوس گشتزنی میکنند. ما بیشتر از مجموع ۱۰ کشور جهان برای دفاع هزینه میکنیم.
همه اینها را به عنوان رهبری جهانی، به عنوان حفظ نظم بینالمللی مبتنی بر قانون توجیه میکنیم. اما وقتی روسیه چند کشتی به کارائیب اعزام میکند، ناگهان آن را تجاوز محسوب میکنیم. وقتی ما اتحاد میسازیم، اسمش ایجاد امنیت جمعی است ولی وقتی دیگران این کار را میکنند، به آن توسعهطلبی میگوئیم. این اخلاق گزینشی از نظرها پنهان نمانده است. برای بسیاری از مردم جهان، نظم مبتنی بر قانون آمریکا مانند سلسله مراتبی است که در آن قوانین برای همه به جز خود آمریکا اعمال میشود. ما وقتی مناسب باشد به حاکمیت استناد میکنیم و وقتی نباشد آن را نقض میکنیم. استاندارد دوگانه حیرتانگیز است. ما دخالت در انتخابات را محکوم میکنیم در حالی که جنبشهای مخالف را تأمین مالی میکنیم. ما اقتدارگرایی را محکوم میکنیم در حالی که دیکتاتوریهایی را که به منافع ما خدمت میکنند، مسلح میکنیم. ما از سایر ملتها میخواهیم که به قوانین بینالمللی احترام بگذارند در حالی که هر زمان که اقدامات ما را محدود میکند، آن را نادیده میگیرند. مردم کودتاهایی را که ما در گواتمالا، شیلی و آرژانتین از آنها حمایت کردیم به یاد دارند. آنها جوخههای مرگی را که ما آموزش دادیم به یاد دارند. آنها به یاد دارند که چگونه ما از دیکتاتورها حمایت کردیم که زمانی ضد کمونیست بودند و دموکراسیهایی را که کنترل ما را به چالش میکشیدند، تضعیف میکردند. بنابراین وقتی واشنگتن ادعا میکند که به دموکراسی در ونزوئلا اهمیت میدهد، تعداد کمی آن را باور میکنند. جهان آموخته است که نگرانی آمریکا برای دموکراسی مشروط است. وقتیکه با منافع ما همسو باشد، استفاده میشود و وقتی همسو نباشد، کنار گذاشته میشود. آنچه شاهد آن هستیم، ظهور ناگهانی تهدیدهای جدید نیست. این نتیجه قابل پیشبینی گسترش بیش از حد امپریالیسم است.
به مدت ۳۰ سال، ما سعی کردهایم سلطه جهانی را از طریق اجبار و کنترل حفظ کنیم. اما اجبار باعث مقاومت میشود و مقاومت در نهایت خود را نشان میدهد. هر مداخله، هر تحریم، هر استقرار نظامی هزینههایی دارد، نه فقط مالی، بلکه استراتژیک و اخلاقی. ما دههها را صرف سخنرانی در مورد آزادی برای دیگران کردهایم، در حالی که آن را از کسانی که مسیرهایی را انتخاب میکنند که ما تأیید نمیکنیم، دریغ کردهایم.
تراژدی این است که هیچ یک از اینها اجتنابناپذیر نبود. پس از جنگ سرد، ما یک فرصت تاریخی برای ایجاد یک سیستم بینالمللی مشارکتی مبتنی بر رفاه مشترک و احترام متقابل داشتیم. در عوض، ما سلطه را انتخاب کردیم.
ما میتوانستیم روسیه را در معماری امنیتی اروپا ادغام کنیم.
ما میتوانستیم با چین در مورد چالشهای جهانی همکاری کنیم.
ما میتوانستیم به جای تلاش برای کنترل آمریکای لاتین، با آن همکاری کنیم.
در عوض، اتحادهای نظامی را گسترش دادیم، تحریمهای تنبیهی اعمال کردیم و عملیات تغییر رژیم را دنبال کردیم.
ما مزیت موقت خود را با برتری دائمی اشتباه گرفتیم.🤔
«دکتر جان میرشایمر»