امپریالیسم اکنون در تلاش است تا مفهوم حاکمیت کشورهای جهان سوم را با نقض تمام موازین حقوق بینالملل از بین ببرد، همانگونه که از بمباران ایران توسط ایالات متحده و اسرائیل با هدف صریح “تغییر رژیم” مشهود است.
تا کنون حتی زمانی که هدفِ آشکار امپریالیسم تغییر دادن رژیمی بود که برای امپریالیسم نامطلوب شده بود دلیل رسمی ارائه شده برای مداخله نظامی امپریالیستی معمولاً پشت بهانهای دیگر مانند ادعای دراختیار داشتن “سلاحهای کشتار جمعی” [مورد عراق در ریاستجمهوری صدام] بهانهٔ دخالت رژیم در تجارت مواد مخدر [مورد ونزوئلا در ریاستجمهوری مادورو] یا دلایلی از این دست پنهان میشد. اکنون، در مورد ایران، چنین توجیهی کنار گذاشته شده است. بمباران حتی در حالی انجام شده است که مذاکرات دربارهٔ برنامهٔ هستهای ایران، برنامهای که ظاهراً موضوع اصلی اختلاف بهشمار میرفت در جریان بوده و بنابر گزارشها حتی پیشرفتهایی نیز داشته است. بنابراین، ایالات متحده با این اقدام خود، برای نخستین بار پس از پایان دورانِ استعمار حق “تغییر رژیم” را در هر کجای جهان سوم که بخواهد برای خودش قائل شده است.
نکته اساسی در اینجا این نیست که آیا جمهوری اسلامی از حمایت گستردهٔ مردم ایران برخوردار بوده یا برخوردار است یا اینکه سرکوبگر است یا نه، آزادیِ بیان را مجاز میداند یا نه، و یا اینکه اپوزیسیون را تحمل میکند یا خیر، بلکه نکتهٔ اساسی و مهم این است که فقط مردم ایران حق دارند درباره هرگونه “تغییر رژیم” در کشور خودشان تصمیم بگیرند و برای آن تلاش کنند. انجام این امر وظیفهٔ امپریالیسم ایالات متحده نیست، زیرا هیچ حقی برای مداخله نظامی در امور کشوری دیگر را ندارد. این همان چیزی است که زیر عنوان “حاکمیت” یک کشور بر آن دلالت دارد و همین حاکمیت بود که مبارزات ضد استعماریِ پس از جنگ جهانی دوم کشورهای جهان سوم برای کشورهای خود در سراسر جهان بهدست آوردند. امپریالیسم که تا کنون با انواع ترفندهای پشت پرده در تضعیف این “حاکمیت”ها مشارکت و زمینهچینی کرده است، اکنون برای این منظور به مداخلهٔ نظامی آشکار روی آورده است. این امر بهمعنی حملهای مستقیم به “حاکمیت” ملی کشورها است و ازاینروی فصلی کاملاً جدید در تاریخ میگشاید و راه را برای معکوس کردن مؤثرِ استعمارزدایی هموار میکند.
در اینجا دو پرسش بلافاصله مطرح میشود. نخست اینکه امپریالیسم چگونه جسارت انجام چنین حملهای را پیدا کرده است و چرا بهویژه در برههٔ کنونی به انجام این کار احساس نیاز میکند؟ پاسخ به پرسش نخست ساده است: فروپاشیِ اتحاد شوروی و پایان یافتنِ جنگ سرد امپریالیسم را در موقعیتی قرار داده است که دیگر مانند گذشته احساس محدودیت نمیکند. برای نمونه، /در کوبا، جایی که/ امپریالیسم اکنون از “تغییر رژیم” در کوبا نیز صحبت میکند. کوبا، جایی که قیاس تفاوتِ وضعیت کنونیاش با دوران بحران موشکی در آن در سال ۱۹۶۲ / ۱۳۴۱ کاملاً چشمگیر است. در آن زمان اتحاد شوروی از کشتیهای خود که به سوی کوبا در حرکت بودند خواسته بود با شکستن محاصرهٔ دریایی ایالات متحده راه خود را باز کنند، اقدامی که خطر وقوع یک جنگ هستهای را در پی داشت. ایالات متحده مجبور شد برای جلوگیری از چنین پیامدی ناچار به مصالحه شود. یکی از نتایج آن مصالحهٔ بناگزیرِ آمریکا نبودن مداخلهٔ نظامی نکردن مستقیم امپریالیستی در کوبا از آن زمان تا کنون بوده است. چنین محدودیتی دیگر برای امپریالیسم وجود ندارد. البته این محدودیت مدتی است که از میان رفته است، اما امپریالیسم، همانگونه که در ادامه استدلال خواهم کرد، در حال حاضر بر سطحی لیز قدم برمیدارد و همین امر آن را به تلاش برای استعمار مجدد جهان سوم وادارش میسازد. این پاسخ به پرسش دوم است که در بالا مطرح شد.
ماهیت بحران کنونی امپریالیسم را میتوان بهدرستی درک کرد اگر در نظر داشته باشیم این بحران دو مؤلفهٔ متمایز دارد. نخست آنکه طی سه یا چهار دههٔ گذشته سهم کارگران در کشورهای پیشرفتهٔ سرمایهداری و نیز سهم زحمتکشان در کشورهای جهان سوم از درآمدِ ملیشان بهطوری چشمگیر کاهش یافته است. از آنجا که مصرف ناشی از یک واحد از مازاد اقتصادی کمتر از مصرف ناشی از یک واحد از درآمد کارگران یا زحمتکشان است، این توزیع مجدد بهسودِ مازادِ اقتصادی به گرایش به تولیدِ بیش از حد نسبت به تقاضای کل و درنتیجه افزایشِ بیکاری، منجر میشود (که البته ممکن است مانند مورد ایالات متحده با کاهشِ نرخ مشارکت در کار پنهان شود). این روند به افزایش شدید تنگدستی و رنج در میان تودههای زحمتکش منجر میشود.
دومین مؤلفهای که به بحران کنونی امپریالیسم دامن میزند این است که برخلاف دوران اوجِ استعمارِ پیش از جنگ جهانی اول، قدرت امپریالیستی مسلط امروز توانایی آن را ندارد که کسری تراز پرداختهایش را از طریق تحمیل “انتقال مازاد” یا “صنعتزدایی” بر یک امپراتوری استعماری جبران کند. باید بهیاد داشت قدرتمندترین کشور امپریالیستی در هر دورهای همواره با کسری تراز پرداختها روبروست. در وضعیت کنونی از دلیلهای مهم این کسری ادارهٔ بیش از ۷۵۰ پایگاه نظامی بهوسیلهٔ ایالات متحده در ۸۰ کشور جهان برای حفظ سلطهٔ جهانیاش. این کسری در دوران پیش از جنگ جهانی اول توسط قدرتمندترین دولت امپریالیستی آن زمان، بریتانیا، از راه تحمیلِ هزینهها بر مستعمراتش جبران میشد. ولی نداشتن یک امپراتوری استعماریِ مستقل موجب شده است که قدرت مسلطِ کنونی، یعنی ایالات متحده، کسریِ ترازش را با چاپ دلار جبران کند. امروزه ایالات متحده بدهکارترین کشور جهان است و جهان مملو از دلار یا داراییهایی دلاریای است که در واقع بدهیهای آمریکا هستند. این امر تهدیدی عظیم برای ثبات سیستم مالی جهان سرمایهداری است.
اغلب گفته میشود از آنجایی که از هیچ ارزی دیگر بهاندازهٔ دلار استفاده نمیشود، دلار با هیچ تهدیدی جدی روبرو نیست. ولی این برداشت نادرست است، زیرا حتی اگر هیچ تهدیدی جدی از سوی هیچ ارز دیگری وجود نداشته باشد، تغییر ناگهانی از دلار به کالاها همیشه محتمل است و اگر این اتفاق حتی برای مدتی رخ دهد میتواند موجب تورم عظیمی در جهان سرمایهداری را موجب شود. این دقیقاً همان چیزی است که در اوایل سالهای دههٔ ۱۹۷۰/ ۱۳۴۹ اتفاق افتاد و زمینهٔ ظهور تاچریسم و اقتصاد ریگانی را که بیکاری عظیمی را در کشورهای مربوطه برای مقابله با تورم ایجاد کرده بودند فراهم کرد. ولی تحمیل چنین شرایطی بر کارگران در زمانی صورت گرفت که آنان پس از جنگ جهانی دوم یک دورهٔ رونق قابلتوجه را تجربه کرده بودند. در حالی که تکرار چنین وضعیتی در شرایط کنونی- آن هم در کنار تنگنا و فشار شدید بر کارگران که پیشتر توضیح داده شد- میتواند ثبات اجتماعی این نظام را بهشدت برهم زند.
واکنش امپریالیسم در این برههٔ زمانی برای پیشگیری از چنین تهدیدی دو بخش دارد، یکی روی کار آوردن یک رژیم نئوفاشیستی بهشکل دولت ترامپ در ایالات متحده (و رژیمهای مستقر مشابه یا در آستانهٔ شکلگیری در جاهایی دیگر) و دوم، تلاش برای بازگرداندن نوعی سلطهٔ استعماری در سراسر جهان با روی کار آوردن رژیمهای مطیع. ربودن جنایتکارانهٔ نیکلاس مادورو از ونزوئلا و حمله به ایران که در آن یکی از بازماندگان سلسلهٔ پهلوی با حمایت آمریکاییها در انتظار بهدست گرفتن قدرت است، نمونههایی از چنین استعمار مجدد هستند. هر دو کشور ونزوئلا و ایران کشورهایی نفتخیز هستند. ونزوئلا بزرگترین ذخایر نفتی جهان را در اختیار دارد و تصاحب این ذخایر توسط شرکتهای آمریکایی میتواند راه را برای دور تازهای از “انتقال مازاد” (این بار بهسوی ایالات متحده) بگشاید و مشکلات تراز پرداختهای آمریکا را کاهش دهد.
با این حال، استعمار مجدد محدود به استخراج “انتقال مازاد” از کشورهای نفتخیز نیست، بلکه به شکل تلاش برای تحمیل “معاهدات نابرابر”ی مانند معاهدهٔ تجاری هند و ایالات متحده نیز نمود پیدا میکند که همچون دوران استعمار، بازارهایی اسیر و وابسته برای کالاهای آمریکایی ایجاد میکنند. البته در مورد این تلاش برای استعمار مجدد اینکه آیا امپریالیسم واقعاً خواهد توانست بر بحران کنونیاش غلبه کند یا نه مسئلهٔ اصلی نیست. آنچه اهمیت دارد این است که امپریالیسم باور دارد استعمار مجدد راهی برای خروج از بحران است، و همین باور است که اهمیت دارد.
اخیراً مارکو روبیو، وزیر امور خارجه ایالات متحده، استعمار مجدد را به گروهی از رهبران اروپایی که ابتدا نسبت به آن تردید داشتند بهمنزلهٔ راهبردی (استراتژیای) امپریالیستی عرضه کرد. او البته این موضوع را بهزبانی دیگر بیان کرد، ولی پیشنهادش تا حد امکان صریح بود. استدلال او این بود که “تمدن غربی” باشکوه در سالهای اخیر بهدلیل ظهورِ کمونیسم و جنبشهای ضد استعماری که کمونیسم از آنها حمایت میکرد به عقبنشینی واداشته شده است و این عقبنشینی باید معکوس شود. این سخن آشکارا بهمعنای معکوس کردن دستاوردهای مبارزات ضد استعماری و استعمار مجدد جهان بود. بهطور خلاصه، احیای شکوهِ “تمدن غربی”، بهگفتهٔ روبیو، مستلزم استعمار مجدد جهان است. تصور فراخوانی صریحتر از این برای کشیدن جهان سوم بهزیر سلطهٔ امپریالیستی دشوار است.
طبق گزارشهای خبری، استدلال روبیو برای رهبران اروپایی که در ابتدا بدبین بودند قانعکننده بود. ازاینروی، جای شگفتی نیست که بهجز اسپانیا، مخالفتی عمده از سوی اروپا با آخرین اقدام خشونتبار ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران مشاهده نشده است. بنابراین بهنظر میرسد ما در آستانهٔ تلاشی هماهنگ از سوی همهٔ کشورهای امپریالیستی بهمنظور معکوس کردن دستاوردهای روند استعمارزدایی هستیم.
نوشته پرابهات پاتنایک، نشریه دنیای مردم، ۱۷ اسفند ۱۴۰۴ (۸ مارس ۲۰۲۶)
به نقل از «نامۀ مردم» شمارۀ ۱۲۵۵، ۱۸ اسفند ۱۴۰۴