
زولتان زیگدی، نویسندهٔ آمریکایی، مینویسد، سی سال پس از اعلان بهاصطلاح “پایان تاریخ” از سوی نهادهای نظام سرمایهداری، اعتماد به فرجام لیبرالیسم در میانگاه روزگار پُراغتشاش ناپایداری اقتصادی و جنگ از بین رفته است.
ما در دورانی دشوار، پرمخاطره، و آزاردهندهای بهسر میبریم. پایبندیمان به بسیاری از باورهای والایمان ازهم میگسلند. بسیاری از ارزشهای همسانمان دیگر برای همدلی مبنا قرار نمیگیرند. و بدگمانی نسبت به نهادهایی که زمانی مورد اطمینان و پشتگرمی ما بودند همهگیر شده است. کمی بیش از سه دهه پیش بود که روشنفکران آمریکای شمالی و کشورهای اروپایی به کاروان پیروزی غرب پیوستند و بر رهآورد آن برای همهٔ جهان تأکید کردند: لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی.
لیبرالیسم غرب نزدیک به نیم سده پیش، جنگ “سرد” را علیه جدیدترین تهدیدی که سرکردگیاش در جهان را بهچالش کشیده بود بهراه انداخت. بهجز ضد انقلاب فاشیسم سالهای دههٔ ۱۹۳۰/۱۳۰۹ علیه لیبرالیسم سیاسی، هیچ جنبشی مانند سوسیالیسم انقلابی، نتوانست بنیادهای لیبرالیسم غرب و بهخودباوریاش را سست کند. چنین مینماید که این تهدید در سال۱۹۹۱/۱۳۷۰ پایان یافت.
بسیاری در اوج رخداد عصر روشنگری اروپا، دستاوردهای ارزشمند آن را جهانشمول و کهنهنشدنی دریافتند. این فرانسیس فوکویاما بود که در سال ۱۹۹۲ / ۱۳۵۱ گستاخانه ناگفته را گفت، و آن این بود: تاریخ با پیروزی سرمایهداری و نهادهای سیاسی وابسته به آن از پس رهگشایی دیالکتیکیاش (با سوسیالیسم) برآمده است.
در اندیشهٔ برخی از روشنفکران این پیروزی [سرمایهداری] میتواند از دو جنبه مورد بررسی قرار گیرد: نخست، نشان میدهد که پیروزی کشورهایی که در دو قاره اروپا و آمریکای شمالی جای گرفتهاند بهسبب وفاداری و گستراندن ارزشهای پیروزمند (لیبرالیسم) بوده است و دو دیگر، این که آن ارزشها در واقع پیشرفتهترین و خیراندیشانهترین مصداقهای تمام دوران بودند. تاریخ نابکارِ جنگ و ددمنشی در سدهٔ بیستم اروپا، نمونهٔ کممایهای از پایایی اندیشه عصر روشنگری، پیاده شدن آرمانهای برابریخواهی، دموکراسی، و عدالت اجتماعی است.
از سوی دیگر، ایالات متحده با دست کشیدن از انساندوستی اروپایی به انزوا کشیده شد. بهجای آن نوباوگی، نشاط و سنت انقلابی خود را جشن گرفت. نابودی مردم بومیاش را لاپوشانی کرد و در شمایل بهترین نماد لیبرالیسم سیاسی و اقتصادی خودنمایی کرد. ایالات متحده که وسواسگونه سرگرم کشورگشایی بود (جابهجایی مردم بومی و بر مبنای اندیشه ‘مانیفست آشکار’، در سده نوزدهم در ایالات متحده وجود داشت بر اساس این باور سرنوشت مهاجران سفیدپوست به قاره آمریکا باید در سراسر آمریکای شمالی گسترش یابد. این رویکرد از نشانههای نخستین امپریالیسم آمریکا در ایالات متحده آمریکا بود) در چنگاندازی امپریالیستیاش در جهان دیر اقدام کرد و در امور بینالمللی بیشتر بر زورگویی اقتصادی بهجای قدرت نظامی تکیه کرد.
ایالات متحده پیشرفت خود را وامدار برخی از دستاوردهای ستایشبرانگیزش مانند پایداری و سرسختی برای زدودن حقِ داشتن و بهارث بردنِ بَرده در طی جنگ داخلیای بزرگ، پذیرندگیِ مهاجران در گذشته، و تاریخ بیوقفهاش در فعالیتهای انتخاباتی و ثبات اجتماعی و سیاسیِ پایدار میداند. البته، با بررسی موشکافانهتر، هیچیک از این سربلندیهای ارزشمند پیشین با باورها و استورههای ملی که به آنها دامن زده میشود همخوانی ندارند.
خوب یا بد، ایالات متحده بهترین نمونه برای زندگی با استانداردهای تعیین شدهٔ ناشی از انقلاب آمریکا نسبت به اروپا بوده است. گواه این امر شامل گذار انقلابی از استبداد فئودالی، از واپسماندگی اقتصادی و از ستم مذهبی است. اعلامیه استقلال ایالات متحده همچنان یکی از پیشرفتهترین بازتابهای اندیشهٔ دوران خود است.
از پیشامد روزگار اینکه چندی پس از فروپاشی اتحاد جمهوریهای شوروی، که به پیکار عظیم یکپارچه میلیاردها انسان پایان داد و بهاین ترتیب سیمای آزادمنشی ایالات متحده بهشتاب و بهشکل اصلاحناپذیر مخدوش شد. از آنجایی که ایالات متحده دیگر نیازی به نشان دادن چهرهٔ روشنگرانه به جهان نداشت، رُخپوش را کنار زد و کشوری را نمایان کرد که از سوی طبقهٔ حاکمهای ممتاز و سیریناپذیر که رواداری را برنمیتابد، توجه چندانی به ارزشهای دیرینهٔ لیبرالیسم ندارد مدیریت میشود. سپس بهبهانهٔ مسخرهٔ جنگ با تروریسم، تدوین سیاست خارجیای ویرانگر و زورگویانه شکل گرفت و به کارزار نظامیگراییای دیگر جان تازه بخشید. حملهٔ جهادی به شهروندان غیرنظامی ایالات متحده در سال ۲۰۰۱/۱۳۸۰ بهانهای برای جنگ این دولت علیه حریم خصوصی شهروندان و آزادیهای مدنی شد. در این راستا یورش به آزادیها و حقوق مدنی از نظر گستردگی و بهکارگیری فناوری پیشرفته بیهمتا بود.
فراتر از دروغپردازیهای کممایه و ناروشنی در مورد وجود تسلیحات کشتار جمعی، تلاش اندکی برای پنهانسازی حملهٔ بدون دلیلِ موجه به عراق در سال ۲۰۰۳/۱۳۸۲ انجام گرفت. تنها چند سال پس از آغاز سده بیستویکم، پرده از چیرگی شرایط اوُروِلی (اشاره به پیشبینیهای جورج اوروِل، نویسنده کتاب ۱۹۸۴ که در داستانهایش از کنترل و سرکوب حکومتها در جهان امروز میکند) بر زندگی عمومی و خصوصی شهروندان ایالات متحده برداشته شد. این باورِ ساختگی که ایالات متحده هرگز تجاوزگر نبوده است، نخنما شد.
با افشاگری از زندانهای گوانتانامو و ابوغریب افسانه دیگری را که ایالات متحده، این نماد آزادمنشی در جهان هرگز زندانیان خود را شکنجه نمیکند به تباهی کشید. گفتمانهای حکیمانه در پیرامون سودمندی اِعمال شکنجه دیگر فرضی نبود. صاحبنظران ایالات متحده آزادانه و از روی میل امپریالیسم را پذیرفتند و بیپرده از جهان کهن (آسیا، اروپا، و آفریقا) و امپراتوریهای باستانی همچون نمونههای تاریخی برای توجیه مداخله ایالات متحده در سطح جهانی و نقش ایالات متحده در پوشش قاضی برتر و مجری جهانی سخنسرایی کردند.
برخلاف دوران جنگ سرد که ایالات متحده قطعنامههای سازمان ملل را برمیتافت و از آنها استفادهٔ ابزاری میکرد، اما اکنون از پذیرش یافتههای دادگاه بینالمللی یا از بهاجرا درآوردن قطعنامههای دموکراتیک سازمان ملل خودداری میکند. پس از رویداد ۱۱ سپتامبر، یافتههای منفی سازمانهای حقوق بشر از سیاستهای ایالات متحده که چندان هم شدید نبود انتقاد کردند، نادیده گرفته میشد. در دهه ۱۹۹۰/۱۳۷۰، ناآرامیها در اعتراض به رویههای نژادپرستانه و سختگیرانه در زندانها و بازداشتگاههای ایالات متحده شدت گرفت و به فروریزی این باور انجامید که قانون در برابر همگان بهطوریکسان عمل میکند. زندانهای این کشور فراتر از گنجایششان پُر شدند و بهاین ترتیب کارکردِ دستگاه قضایی و دادرسی بهسخره گرفته شد.
نابرابریهای گستردهٔ ثروت و درآمد در ایالات متحده که از نظر ساختاری در ۵۰ سال گذشته افزایش یافته است مانند شن و ماسه در چرخدندههای سازوکار سیاسی لیبرالیسمِ نویدبخش، به راهبندِ انتخابات پی در پی، آگاهانه، و مورداعتماد تبدیل شدهاند. از آنجایی که بیش از نیمی از شهروندان از این گونه انتخابات دلزده و خسته شدهاند دیگر برای ثبت نام یا دادن رأی زحمتی بهخود نمیدهند. انتخاب شدن و شرکت در انتخابات برای بیشتر مقامهای دولتی به هزینهای بیش از توان شهروندان نیاز دارد. از این جهت بیشتر نامزدها برای کارزار انتخاباتی روح و روان خود را به سرمایهداران ثروتمند میفروشند. رسانهها نیز در نشان دادن پُرشور بودن و یا کماهمیت دادن موضوعهای انتخاباتی نقش بازی میکنند که بهاین ترتیب از ارزش روند “دموکراتیک” انتخابات بهشدت کاسته میشود.
تیزترین لبهٔ این نابرابریهای اقتصادی متوجه آن گروه از اقلیتهایی است که از لحاظ تاریخی از مشارکت کامل در فعالیتهای مدنی، تشکیل دهندهٔ هسته اصلی لیبرالیسم رانده شدهاند. نژادپرستی، ملیگرایی افراطی ضد مهاجر، و نارواداری در سنگرهای آزادمنشی پیشین اروپا و آمریکای شمالی التهاب یافته است.
شکستهای لیبرالیسم اقتصادی بر تنگناهای لیبرالیسم سیاسی افزوده است. سرمایهداری جهانی از آغاز سدهٔ بیستویکم چندین شوک جانفرسا را پشت سر گذاشته است که برای نمونه میتوان از چند بحران مالی، بحران بدهی و اکنون تورم نام برد.
برخلاف دیدگاه فوکویاما و دیگر کوتهنظرانی که “نابودیِ” کمونیسم را جشن میگیرند، قطار لیبرالیسم در آستانهٔ از نفس افتادن سیر میکند. با فرا رسیدن سال ۲۰۲۳/۱۴۰۲، پایههای تکیه به سرنوشت لیبرالیسم فروریخته است.
رأیدهندگان جز اینکه در مسیر کنونی ادامه دهند راه گریزی ندارند. ناچارند یک پا را در گذشته نگه دارند و به پوپولیسم جدید روی بیاورند (عظمت را دوباره به آمریکا بازگردانید!) و پای دیگر را در وعدههای آیندهای مبهم و مهآلود و بدون فساد و ریاکاری حزبهای جریان اصلی بگذارند. بله، بدون تردید، جنبشهای جوانمحور جدید شکل گرفتند و با وعدههای نویدبخش و پیراسته به پیشواز درهمپاشی وفاق همگانی جریان اصلی رفتند. جنبشهایی مانند تسخیر والاستریت و جبهههایی مانند سیریزا و پودموس در یونان و پنج ستاره در ایتالیا توانستند با هدف قرار دادن لایههای متوسط میانی و بالای تحصیلکرده و بسیاری دیگر از نظر اقتصادی تا اندازهای امن، و مشتاق به ترک سَبکِ زندگیِ سنتی و پشت سر گذاشتن مرزهای فرهنگی را با برنامههای فراآزادمنشی و فرابردباری شگفتزده کنند.
هنگامی که این جنبشها بهبلوغ رسیدند و اغلب بهحزبهای اثرگذار سیاسی تبدیل شدند و در برابر سازمانهای سیاسی سنتی سر برافراشتند با گذر زمان نشان دادند که از نظر سرشتی تفاوت چندانی با حزبهای اصلی گذشته ندارند و بههمین سبب پشتیبانان خود را وازده و از دست دادند.
امروز سیاستگرایی به پرخاشگری و بهانهگیری درآمده و در درماندگی اسفباری دست و پا میزند، اما گفتمان سیاسی همچنان در قالب تنگ لیبرالیسم کلاسیک بهاین شکل یا آن شکل مطرح میشود. جالب توجهتر اینکه پریشانی و نگرانی در میان طیف روشنفکر و خشم شهروندان بهگونهای قبیلهگرایی انجامیده است.
فرهیختگان دانشگاهی و صاحبنظران با وجود خرید و فروش نامزدهای انتخاباتی، رأیها و خبرها بهگونهای در مورد نجات “دموکراسی ما” سخن میگویند و دست به قلم میبرند که گویی همهٔ مردم بر این باورند که هنوز هم میتوان دمکراسی داشت. همتایان راستگرای آنان پارسایی و ویژگیهای برتر در قانون اساسی ایالات متحده را بهگونهای جشن میگیرند که گویی این قانون نه رهآوردِ فرآیندِ بینشوَری روشنگرانه بلکه از سوی خدا بهما رسیده است. در محدودهٔ سیاستمداریِ امروز، نیروهای راستگرا و چپگرا هر دو اکنون آمادهاند تا برای حمله به مخالفان سیاسیشان کمتر رواداری نشان داده و مدنیت لیبرالیسم را دُور بزنند. احترام به آزادی بیان، گفتمان آزاد، انجمن، و وکالت در جهانِ نابکارِ امروز مخدوش شده است. مدافعان خوددرستانگارِ لیبرالیسم کاربرد مقدسترین ارزشهای لیبرالیسم را با حمایت از سانسور و چشمپوشی زیر پا میگذارند. آموزهٔ حقوق بشر که زمانی ستوده و محترم شمرده میشد، و اکنون شرکتها، همهٔ موجودات ارگانیک و حتا اشیاءِ بیجان را دربر گرفته و همهٔ آنها دارای حقوق شناخته شدهاند. بنابراین، این آموزه از معنای حقیقی و ارزشمند خود تهی شده است
آزادمنشی که سنگ بنای لیبرالیسم بهشمار میرود امروز از ریشههایش در اصلِ برابری جدا شده و به خودخواهی و تنآسایی شخصی و فردی، رهآوردِ هرزهٔ مصرفگراییِ شرکتی کاهش یافته است.
شمارِ اندکی از باورمندان به مبانی لیبرالیسم واقعی مانند گلن گرینوالد و مت طیبی برای دفاع از آزادی بیان برای همه و روزنامهنگاری “بدون جانبداری” از هر سو مورد انتقاد شدید قرار میگیرند. در عصر ریاکاری ناخوشایند امروز، آنان به سادهاندیشان واقعی درمیآیند.
اگر کارل مارکس زنده بود از این چرخش غافلگیر نمیشد. او پیدایش لیبرالیسم کلاسیک را با پیدایش و بلوغ سرمایهداری همپیوند میدانست.
بورژوازی با نمایان شدن در شکل طبقه، جهانیبینی خود را نیز پدید آورد، این جهانبینی زنجیرهای امتیازهای اشرافیِ انتقال ارث و تاریکاندیشی مذهبی را از هم گسست و امید را در میان تودههای مردمی که آیندهٔ متفاوتی را در رنج دهقانی و فقر جانفرسا نمیدیدند گسترش داد.
زحمتکشان، با امیدی که بر مبانی حقوق طبیعی انسان و همگانی، برادری و حق رأی همگانی پیدا شده بود به تحکیم اتحاد بورژوازی با کارگران علیه حاکمیتِ اشرافی و حامیان آن کمک کرد.
ایدئولوژیِ بورژوایی یا همان لیبرالیسم کلاسیک، پایههای امتیاز سدههای میانی مبتنی بر حق و حقوق الهی و ایستگاههای پراکُنش پایدار در زندگی را بهچالش کشید. اندیشهمندان عصر روشنگری حقوق طبیعی و انسانی را همتایِ اجتماعیِ دانشهای نویافته پیرامون قانونهای طبیعی بهجای اندیشههای کهنه پیشنهاد کردند. همسان با قانونهای طبیعت، قانونهای اجتماعی نیز باید نه بر خدا یا حقِ موروثی بلکه بر شالودهٔ خرد استوار باشد.
این جهانبینی برای جامعههای غرب، رهآوردی سودمند بود و با آن مشارکت سیاسی گسترش پیدا کرد، فعالیت اجتماعی افزایش یافت، توسعهٔ اقتصادی و علمی آزاد شد و نهادهای سیاسیِ دموکراتیکتر پدید آمد. همراه با این پیشرفتها، وَهم خودپسندانهای نیز پیدا شد که این طبقهٔ برتر حقیقتهای جهان را نمایان ساخته است و نظمهای جدید اقتصادی، اجتماعی و سیاسی بهترینهای ممکن بهشمار میروند. دانشگاهیان بورژوا سدهها است که در فراهم آوردن پایهای منطقی برای این وَهمِ خودپسندانه با وسواس تلاش ورزیدهاند، اما بیفایده بوده است.
کارل مارکس جوان در برابر این پدیده هرگز اغوا نشد. او با بیاهمیت شمردن بُتوارهٔ طبقهٔ بورژوازی برای حقوق طبیعی در اثر برونو بائر، بهنام “مسئلهٔ یهود” گفت: “بنابراین، هیچکدام از بهاصطلاح مفاد حقوق بشر، از انسانِ خودپرست در نقش عضوی جدا شده از اجتماع، خزیده در درون خود، که بهطورکامل شیفته و گرفتار تأمین منافع خصوصی خود است و بر اساس هوس و میل شخصی عمل میکند فراتر نمیرود. … ”
او تشخیص داد که دستگاه اجتماعی بورژوایی لیبرالیسم کلاسیک با شرایط موجود “همخوانی” داشته و در زمان خود در خدمت رهایی و آزادی طبقهٔ بورژوازی و تا حدی محدود برای طبقهٔ کارگر عمل کرده بود. اما او همچنین تشخیص داد که لبیرالیسم کلاسیک در چشمانداز طبقاتیاش محدودیت دارد. رهایی بشریت نمیتواند در چارچوب مالکیت و تقدس مالکیتِ خصوصی در کانون لیبرالیسم کلاسیک، تحقق یابد. هر سه طبقه یعنی اشراف، بورژوازی، و پرولتاریا در انقلابهای ۱۸۴۸/ ۱۲۹۷ خورشیدی که اروپا را تکان داد، شرکت کردند و اتحادهای موقت و ناپایداری را برای تأمین هدفهای گوناگونشان برساختند، دورانی که بهطور شگفتانگیزی در اثر هجدهم برومر مارکس ماندگار شده است. اما ناهمسانیها بین نظم بورژوازی رو بهبالندگی و نظم پرولتاریای آینده بسیار گویا با این شعار به همگان رسانده شد: “نه آزادی خواندن، بلکه آزادی تغذیه”!
امروز سرمایهداری روند پایانی خود را طی می کند. اگر چه با پیروزیِ ضد انقلاب در اتحاد جمهوریهای شوروی و اروپای شرقی سرمایه داری تا حدودی جان گرفت، اما میراییاش در دهههای پایانی سدهٔ بیستم پیشبینیپذیر بود. با این وجود، تواناییِ سرمایهداری در واگذاری استانداردهای مناسب زندگی، ایمنی، و امنیت با هر بحرانِ اقتصادی و جنگ ضعیفتر میشود. جای تعجب نیست که روبنای سیاسی و اجتماعی آن، شامل دیدگاههای لیبرالیسم اقتصادی و سیاسی، نیز با بحران روبرو باشند و نشانههای همسانی از فروریزی و ناکارآمدی را نشان دهند. همانطور که لیبرالیسم سیاسی با فراز سرمایهداری اوج گرفت، اکنون با ریزش سرمایهداری در حال فرو پاشیدن است. سرطانِ فساد و طمع، پوسیدگیِ کارِ سیاسی، و انحطاطِ فرهنگ و رسانههای اجتماعی، از نابودیِ فراتر نهادهای لیبرالیسم کلاسیک خبر میدهند.
چه چیزی جایگزین آنها خواهد شد؟
بهنگام است که سخنان رزا لوکزامبورگ را بهیاد آوریم و در نظر بگیریم: “جامعهٔ بورژوازی بر سر دوراهی ایستاده است، یا گذار به سوسیالیسم یا پسرفت به بربریت”.
به نقل از روزنامۀ ”مورنینگ استار“، ۱۹ دسامبر ۲۰۲۳
به نقل از «نامۀ مردم»، شمارۀ ۱۱۹۹، ۲۵ دی ۱۴۰۲