«مفتون امینی» درگذشت

یدالله مفتون امینی در ۹۶ سالگی از دنیا رفت. محمد متینی‌زاده، داماد این شاعر، با تأیید این خبر به ایسنا گفت:  او امروز بعدازظهر (پنجشنبه، دهم آذر ماه) بر اثر ایست قلبی  درگذشت.  او درباره مراسم تشییع و خاکسپاری نیز با بیان این‌که هنوز زمانی مشخص نشده است، گفت: با توجه به تعطیلی فردا و ... «مفتون امینی» درگذشت

ادامه

ایران, خبر, شعر, فرهنگ, یادنامه

سالروز پیروزی خلق چین علیه تجاوزگری ژاپن؛ پاسداشت حقایق بزرگی که تاریخ فاش ساخت

سوم سپتامبر روز پیروزی خلق چین در جنگ مقامت علیه تجاوزگری ژاپن است. در جنگ سختِ مقاومت علیه تجاوزگری ژاپن، تمام پسران و دختران چینی برای نجات کشورشان، برای رستاخیز ملت و بخاطر عدالت بشر مبارزه کردند و پیروزی عظیم عدالت بر اهریمن، نور بر تاریکی و پیشرفت بر ارتجاع را جشن گرفتند.

ادامه

اروپا, اسیا, اقیانوسیه, تاریخ, جهان, چین, حقوق بشر, ژاپن, شرق آسیا, صلح, فاشیسم, یادنامه

از وداع «سایه» با ارغوان تا بدرقه زیر آسمان تهران + فیلم

مراسم تشییع پیکر هوشنگ ابتهاج در مقابل تالار وحدت در تهران در حالی برگزار شد که پیکر این شاعر معاصر به زادگاهش رشت منتقل شد تا فردا ۵ شهریور ماه در خاک گیلان آرام بگیرد.

ادامه

اجتماعی, ایران, خبر, فیلم, گزارش, یادنامه

چرا «هوشنگ ابتهاج» کنار درخت ارغوان به خاک سپرده نمی‌شود؟

معاون میراث فرهنگی از درخواست‌هایی برای خاکسپاری امیرهوشنگ ابتهاج «سایه» در کنار درخت ارغوان در خانه محل زندگی‌اش در تهران خبر داد و محدودیت و تصریح قانون را مانع به خاک سپردن او، در این خانه (که ثبت ملی شده ) دانست.

ادامه

اجتماعی, المان, ایران, جهان, گزارش, یادنامه

مرگ از همه سو به سمت ما می‌آید، چندان بی هوا هم در نمی‌زند

همین پریروز بود که حیدری هم رفت. مثل رحمان، که رفت، که بردندش، مثل مهدی سحابی، و مثل خیلی های دیگر. یاد حیدری، و یاد همه شان گرامی باد.

 

حضور غایب
————-
نیامدید
و باران شد
و نیمکت ها تر
کلاغ تنهاتر
.
پرنده سهم پرنده
نسیم سهم نسیم
و سهم من
شما و این قدم زدن بی شما
.
عجیب نیست؟
خیال کردم آنجا هستم
و با شما
میان راه روزنامه و باران و دوست
.
نیامدید
و باران شد
و برگهای شسته و بازار بورس
و کنفرانس گنجشک ها
در مجلسی از فضله های فضل قدیمی
.
و سهم من
همین دو مردمک خیس
.
هنوز جدول امروز مانده بر سر دست
فردا هم خدا بزرگ
نیمکتی هست و حرف ما و شما

مرگ از همه سو به سمت ما می آید. چندان بی هوا هم در نمی‌زند. هر لحظه باید منتظرش باشیم. پریروز نوبت محمد حیدری بود. امروز نوبت کیست؟
پاییزی که گذشت در تهران بودم. می دانستم بیمار است و رفتنی. هوای دیدنش را داشتم. نشد. یعنی نخواستم. عیادت بیمار عذابم می دهد. آن هم بیماری که قلبن دوستش می دارم. از او بسیار آموخته ام، و پیش از هرچیز این که حرمت قلم را داشته باشم، و بدانم که روزنامه نگار واقعی باید احساس مسوولیت کند . نخواستم فکر کند که از سر دلسوزی آمده ام. یعنی که تو رفتنی هستی، آمده ام تا با تو خداحافظی کنم. سه چهار سال پیش در «خانه ی هنرمندان» با هم دیداری داشتیم. پس از آن هم دو سه باری با هم نشستیم. در آن نخستین بار بیست و هفت هشت سالی می شد که هم را ندیده بودیم. اما انگار همان دیروزش بود که در دفتر «سندیکای نویسندگان و خبرنگاران» با هم نشستی داشته بودیم. زمان برما نگذشته بود. در بسیاری از زمینه ها دیدگاه های نزدیکی داشتیم. و راستی در این بیست و هفت هشت سال چه بر ما گذشته بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ چطور شد که قلمهای ما را شکستند؟ چطور شد که او و دهها روینامه نگار کارکشته خانه نشین شد ند و من و ده ها روزنامه نگار دیگر فراری. مگر ما چه کرده بودیم، جز آن که به گونه یی دیگر می اندیشیدیم، و چه می خواستیم جز نفس کشیدنی آزاد؟ ممکن بود که اینجا و آنجا اشتباه کنیم، اما اغلب ما انسانهای آزاداندیشی بودیم و می خواستیم شاهد پیشرفت و بالندگی جامعه در همه ی ابعاد باشیم. می خواستیم با گردن افراشته به نسل جوانی که در راه بود بگوییم که ما هم به سهم خودمان گامی در این راه برداشته ایم.
با حیدری در اواخر دهه ی چهل آشنا شدم. یکی دو سالی عصرها در سرویس شهرستان روزنامه ی اطلاعات قلم می زدم. گاهی می نشستیم و گپی می زدیم. روزنامه نگاری بود توانا. به نرخ روز نان نمی خورد. اهل کند و کاو بود. بیش از آن که به شاخ و برگها نگاه کند, به جست و جوی ریشه ها بود. در آن زمان چه بسیار آدمها که روزی شان به روزنامه بسته بود و سیاستشان: سیاست آسه برو آسه بیا… حیدری اما از این دست روزنامه نگاران نبود. از اینها گذشته رفیق خوبی بود. به موقع به داد دوستان می رسید و می کوشید تا گره یی از انبوه گره هایشان واکند. همین اواخر هم یک بار در تهران به دادم رسید و کمکم کرد تا کار دشواری را به انجام برسانم. در آن سالها، یعنی در دوره ی آن خدا، یک بار من به چاله یی افتادم، که می توانست کار به جاهای باریک بکشد. در اصل چیز مهمی نبود، اما می توانستم طعمه یی برای ماموران ساواک باشم. علاوه بر آن، بهانه یی به دست برخی بادمجان دور قاب چینهایی بدهم، که چشم دیدن امثال ما را نداشتند. فکر می کردند که «چپ می زنیم» و ممکن است که نان آنها را هم آجر کنیم. ته دلشان بدشان نمی آمد که از شر امثال من راحت شوند. شاید هم حق با آنها بود. بگذریم. آن بار، در نگارش خبری اشتباه کرده بودم. و بجای این که بنویسم: ارامگاه مرحوم امجدالسلطان، پدربزرگ علیاحضرت شهبانو فرح … یک «مرحوم» هم پیش از نام ایشان نوشته بودم. یعنی مرحوم علیاحضرت شهبانو فرح . آری. به اشتباه ایشان را هم مرحوم قلمداد کرده بودم. خب کار روزنامه است دیگر. انبوهی خبر روی میز تلنبار می شود، که باید تنظیم کرد و به چاپخانه فرستاد. می تواند چنین اشتباهی هم بشود. نتیجه این شد که ماموران ساواک، مثل گربه هایی که موشی را گیر انداخته باشند، تا نزدیکی میز کار من هم پیش آمدند، و عنقریب بود که به دلیل اشتباهی لپی سر از جاهایی دربیاورم ، که نباید. در این میان، پیش از آن که دست بکار شوند، محمد حیدری شستش خبردار شد. به سرعت به اتاق آقای نوری، سرپرست سازمان شهرستانهای اطلاعات رفت و با مداخله ی مستقیم ایشان قضیه فیصله یافت. یعنی گربه سانان ساواکی دست از سر موش بیچاره برداشتند و پی کارشان رفتند. خواستم از حیدری تشکر کنم، که خودش را به آن راه زد. یعنی که کاری نکرده ام. اما مواظب باش که باچنین اشتباهاتی کار به دست خودت ندهی. بگذریم که این اشتباه کوچک بهانه یی داد به دست یکی از بالادستها تا دست از سرم برندارد و آنقدر عرصه را بر من تنگ کند، که قلمم را زمین بگذارم، عطای کار در اطلاعات را به لقایش ببخشم و برای همیشه آنجا را ترک کنم. آن روزها زنده یاد خسرو گلسرخی هم در اطلاعات قلم می زد، که به کیهان رفت.
جواد طالعی هم، دو سه سالی زودتر از من …
رویداد دیگری هم یادم هست. یک روز (جمعه بود انگار) در تحریریه ی شهرستانهای اطلاعات فقط دو نفر بودیم. حیدری و من. تلفن زنگ زد. حیدری گوشی را برداشت. معلوم شد که در خیابان نیروی هوایی تیر و تیراندازی ست. آن روزها به کوشش ساواک در و دیوار تهران پر شده بود از عکسهای امیرپرویز پویان و چند نفر دیگر از چریکهای فدایی خلق. در به در دنبالشان بودند. زود معلوم شد که رفقا ی چریک گیر افتاده اند و کار به جنگ تن به تن کشیده است. حیدری بلافاصله خبرنگار عکاس را خبر کرد و دو نفری با سرویس روزنامه ی اطلاعات به سمت حادثه رفتند. .. دمدمه های غروب بود که برگشتند. دست از پا درازتر.
پرس و جو کردم که چی شد؟ چه خبر بود؟ حیدری آهی کشید و ماجرا را برایم تعریف کرد. چریکها در محاصره ی نظامیا ن تا آخرین گلوله و آخرین نفس جنگیده و به پایان راه رسیده بودند. در این میان خبرنگار عکاس اطلاعات (که اسمش را فراموش کرده ام) تا توانسته بود عکس گرفته بود، و درست هنگامی که می خواستند صحنه را ترک کنند، ماموران دوربین را از چنگ عکاس در آورده و فیلم را بیرون کشیده بودند. حیدری خشمگین بود و به زمین و زمان بد می گفت.
حیدری از دزدی و رشوه خواری دستگاه های دولتی به شدت نفرت داشت. همین که سرنخی پیدا می کرد، برای افشای دست اندرکاران دنبال موضوع را می گرفت . بعضی از همان نان به نرخ روزخورها می گفتند ماجراجوست، و اینطور نبود
آخرین دیدارهای ما، پیش از ترک کشور، در محل سندیکای خبرنگاران بود. گمان کنم اوائل سال ۵۸ شمسی بود. من اهل کارهای سندیکایی نبودم. نمی توانستم باشم. با روحیه ام جور در نمی آمد. اما به توصیه ی زنده یاد رحمان هاتفی در انتخابات مجمع عمومی سندیکا شرکت کردم و انتخاب شدم. یادم هست که حیدری و زنده یاد مهدی سحابی هم انتخاب شده بودند. همگی او را به عنوان مدیر و سخنگوی سندیکا انتخاب کردیم و می دانستیم که کار را به کاردان سپرده ایم. این دوره زیاد بطول نینجامید. اغلب ما در برهه یی، و به بهانه یی مشمول تصفیه حساب شدیم و باقی قضایا …
حیدری مدتی سردبیر اطلاعات شد، و «طبیعی» بود که این دوره از زندگی او نمی توانست زیاد به طول بینجامد. کنارش گذاشتند و خانه نشین شد. در این سالهای اخیر با بیماری سرطان دست به گریبان بود. می دانستم، و از این و آن شنیده بودم، که در وضعیت سختی ست. با این حال دست از نوشتن بر نمی داشت. فیس بوک جولانگاه تامل های مسوولانه و موشکافانه ی او در امور اجتماعی و سیاسی کشور بود. نمی شد که در دیدگاه هایش تامل نکرد و سرسری گذشت.
آری
همین پریروز بود که حیدری هم رفت. مثل رحمان، که رفت، که بردندش، مثل مهدی سحابی، و مثل خیلی های دیگر. یاد حیدری، و یاد همه شان گرامی باد.
جلال سرفراز

علی قهرمانی انقلابی پیشکسوت و از پایه‌گذاران شورای متحده مرکزی

جنبش سندیکایی و چهره‌های آن طبقه کارگر ایران از هنگام پیدایش و قوام خود در مقام یک طبقه اجتماعی، تاریخ پر فراز و نشیبی را پشت سر نهاده، و در گرماگرم رخدادهای پراهمیت تاریخی، مهر و نشان خودرا بر تحول‌های جامعه زده‌است.   مبارزات سندیکایی زحمتکشان به مثابه بخش جدایی‌ناپذیر جنبش کارگری میهن ما از ... علی قهرمانی انقلابی پیشکسوت و از پایه‌گذاران شورای متحده مرکزی

ادامه

ایران, خبر, کارگری, یادنامه

به مناسبت سالگرد تیرباران شیر زن توده‌ای، رفیق فاطمه مدرسی

رفیق فاطمه مدرسی پیش از انقلاب ۱۳۵۷ از کادرهای برجسته سازمان مخفی نوید بود و پس از انقلاب ۱۳۵۷ در تشکیلات غیرعلنی حزب یکی از اعضا رهبری کمیته تهران و عضو مشاور کمیتهٴ مرکزی حزب تودهٴ ایران، بود. او در ششم فروردین سال ۱۳۶۸ اعدام شد. فاطمه مدرسی تهرانی، تنها زن چپی بود که در ... به مناسبت سالگرد تیرباران شیر زن توده‌ای، رفیق فاطمه مدرسی

ادامه

ایران, حقوق بشر, سیاسی, یادنامه

ادیب‌برومند شاعر معاصر و رییس هیئت‌اجرایی جبهه ملی درگذشت

عبدالعلی ادیب‌برومند شاعر دفترهای شعر نامه‌های وطن و رییس هیئت اجرایی جبهه ملی ایران در سن ۹۳ سالگی در تهران درگذشت. او از آغاز جنبش ملی کردن نفت در دهه ۳۰ به جبهه ملی ایران پیوست و از طرفداران محمد مصدق بود.   عبدالعلی ادیب برومند شاعر دفترهای شعر نامه‌های وطن، روزگار دژم، پیام آزادی، ... ادیب‌برومند شاعر معاصر و رییس هیئت‌اجرایی جبهه ملی درگذشت

ادامه

ایران, خبر, یادنامه

وداع با رکن‌الدین خسروی در روز بارانی / نوای «آی آدم‌ها» در تالار وحدت پیچید

مراسم تشییع پیکر رکن الدین خسروی از اساتید و کارگردانان باسابقه تئاتر صبح بارانی جمعه هشتم بهمن ماه برگزار شد.   جمعی از هنرمندان و شاگردان زنده یاد خسروی در مراسم آخرین وداع او را همراهی کردند. این مراسم به دلیل بارش باران در فضای لابی تالار وحدت برگزار شد.   مجری این مراسم الهام ... وداع با رکن‌الدین خسروی در روز بارانی / نوای «آی آدم‌ها» در تالار وحدت پیچید

ادامه

اخبار فرهنگی, ایران, یادنامه