اصلاح طلبان به سقف بایدهای خود رسیده اند و نمی توانند از آسمان برای خود بایدهای جدید خلق کنند. درست به همین دلیل موضع پرسش «چه باید کرد» رفته رفته از اصلاح طلب ها فاصله گرفته و به دورترها می رود.
هفته نامهی صدا گفت و گوی مفصلی با علیرضا رجایی داشته است، گفت و گویی کتبی که به قول روزنامه نگار این نشریه روزنامه نگاری که روزگاری در روزنامه های جامعه، توس و نشاط از نوشتن خسته نمی شد، حالا برای این دو هزار کلمه نزدیکه به ۱۲ هفته وقت صرف کرده است
علیرضا رجایی، فعال سیاسی ملی و مذهبی و زندانی سابق سیاسی، دوازدهم شهریورماه در پی عمل جراحی برای کنترل بیماری سرطان، چشم و استخوان گونه راستش را از دست داد. او که از سال ۱۳۹۰ به اتهام عضویت در ائتلاف نیروهای ملی مذهبی و اقدام علیه امنیت ملی، چهار سال را در زندان گذراند و در همان زندان بود که به بیماری سرطان سینوس مبتلا شد. خانواده و نزدیکان رجایی «ممانعت از درمان» وی در زندان را عامل پیشروی بیماری و شرایط امروز او میدانند.
به گفته نزدیکان علیرضا رجایی در طول سالهای زندان با درمان علیرضا رجایی که در زندان مبتلا به سرطان شده بود، مخالفت شد. پس از آزادی از زندان در آبان ۱۳۹۴ «چهار دوره شیمی درمانی سنگین و ۳۵ جلسه رادیو تراپی» داشته اما بیماری او عود کرد که در پی آن «شش دوره شیمی درمانی مجدد انجام شد» و بالاخره نیز تحت عمل جراحی قرار گرفت.
به دلیل طولانی بودن این مصاحبه قسمتی از آن به نقل از سایت ملی مذهبی در زیر آمده است:
شما دقیقا از چه نوع اصلاح طلبی دفاع می کنید؟
مگر چند نوع اصلاح طلبی داریم؟ به نظرم قاعدتا هیچ کس نباید از اصلاح طلبی ای که اصلاحی به دنبال نداشته باشد، دفاع کند.
در شرایط سیاسی بعد از سال ۹۲ خیلی از کنشگران سیاسی اصلاح طلب در برابر هر حرکتی در جریان اصلاحات برچسب تندروی می زنند. آنقدر که خیلی وقت ها بدنه اصلاحات آنها را به محافظه کاری و رویکردهای کاسب کارانه متهم می کنند. به نظر شما مهم ترین مصادیق تندروی امروز در جریان اصلاحات چه می تواند باشد؟
هرگاه خواست و تمنایی بیش از ظرفیت تاریخی یک ملت باشد تندروی است و فروتر از آن کندروی. بنابراین بیش از مصادیق، تحلیل، چشم انداز و استراتژی یک جریان سیاسی است که به ما امکان ارزیابی می دهد و روشن می کند که یک مدل سیاسی تا چه میزان با اوضاع زمان تناسب دارد. ارتجاع همان پدیده ای است که هر امر خلاف وضع موجود را نا به هنگام و سزاوار سرکوب می داند. بنابر این و به طور کلی هر حرکت عاری از خشونتی که معطوف به تغییر باشد، اصلاح طلبانه است و قاعدتا نباید هر حرکت مسالمت جویانه ای را که لامحاله احتمال سرکوب آن از سوی ارتجاع می رود- از آن جهت که ماشین سرکوب ارتجاع به سمت آن فعال می شود- تندروی نامید.
اگر بخواهید جریان اصلاحات را ارزیابی کنید، نقاط ضعف و قوت آن را در چه مواردی می بینید؟
این بحث مفصلی است. اجمالا به نظرم اصلاح طلبان، استراتژی چندان روشنی ندارند و گونه ای روزمرگی به آنها تحمیل شده است. پایگاه طبقاتی اصلاح طلبان شجاعت اقدام را از آنها گرفته است و عملا درست در مقابل آنهایی قرار گرفته اند که به جز زنجیرهایشان چیزی برای از دست دادن ندارند. نقطه قوت آنها قدرت بسیج آنهاست. بسیج کسانی که یا در استیصال عدم انتخابند یا در هراس از دست دادن.
معتقدید اصلاح طلبان باید چه «باید»هایی را در دستور کار خود قرار دهند؟
اصلاح طلبان به سقف بایدهای خود رسیده اند و نمی توانند از آسمان برای خود بایدهای جدید خلق کنند. درست به همین دلیل موضع پرسش «چه باید کرد» رفته رفته از اصلاح طلب ها فاصله گرفته و به دورترها می رود.
درباره دولت روحانی و رابطه اصلاح طلبان با ان چه ارزیابیای دارید؟ فکر می کنید راهی که اصلاح طلبان برای بازگشت به زمین سیاست بعد از رویدادهای ۸۸ انتخاب کردند، آنها را دچار محافظه کاری و مصلحت جویی های بیش از حد کرده یا همچنان به راه اصلاحات امیدوارید؟
دولت روحانی قدرت مقدور بود اما وقایع پس از سال ۸۴ و ۸۸ به حدی است که اصلاح طلبان را نسبت به تکرار آن نامردمی ها نگران و در مجموع محافظه کار کرده است. نمی توان به راه اصلاحات امیدوار نبود اما در وضع بحران های بزرگ و مزمن معلوم نیست که اصلاحات آخرین ایستگاه برای حل بحران ها باشد.
مهم ترین نقاط ضعف و قوت دولت دوازدهم را در چه مواردی می بینید؟
نقطه قوت این دولت به قول آقای حجاریان آواربرداری نسبی از خرابه های به جا مانده از دولت گذشته است. نقطه ضعف آن هم در یک کلام کلی و مستقل از محدودیت های داخلی و بین المللی، بی تناسبی اعضای دولت با گستره بحران هاست.
ارزیابی شما از اعتراضات دی ماه چیست؟ فکر میکنید معترضین چه کسانی هستند؟ نحوه مواجهه دولت با موضوع را چطور میبینید؟ نسبت معترضین و اصلاح طلبان چه بود و فکر میکنید این جریان سرمایه اجتماعی خودش را از دست داده باشد؟ اگر این طور است برای احیای آن باید چه کرد؟
اعتراضات دی ماه به قول آقای ابوالفضل قدیانی، جنبش جان به لب رسیدگان بود. آنها که به لحاظ اقتصادی و ذهنی در مواجهه با وضع موجود به استیصال رسیدهاند. ترکیب معترضان حتما نشانهای از ۷ میلیون جوان بیکار و فقری که هر روز در حال گسترش است و بنا به برخی پژوهش ها ۴۰ درصد جمعیت یعنی بیش از ۳۰ میلیون نفر را در بر می گیرد، داشته است. بنا به گفته دادستان تهران، اکثر افراد دستگیر شده در وقایع دی ماه ۱۸ تا ۳۵ ساله و از طبقات پایین جامعه بودند. این ترکیب سنی تقریبا و به شکل عجیبی، منطبق است با همان طیف سنی که بیشترین میزان خودکشی در میان آنها رواج دارد.
اما این که در یک حرکت اعتراضی حدودا یک هفته ای ۲۵ نفر جان خود را از دست بدهند بی شک کارنامه قابل قبولی برای نحوه مواجهه تلقی نمی شود. نوع شعارهای معترضان از یک بی نسبتی آشکار با اصلاح طلبان حکایت می کرد. نمی توان گفت اصلاح طلبان سرمایه اجتماعی خود را از دست داده اند اما می توان به تدریج به این ایده نزدیک شد که یک جمعیت ۳۰ میلیونی فاقد نماینده سیاسی مشخصی هستند و با منکوب اجتماعی و حصارکشی به دور آنها نمی توان تا ابد صدای آنها را نشنید و نادیده شان گرفت.