
بهرغم تبلیغات حکومتی و سخنوریهای خامنهای و پزشکیان و انتشار اخبار نمایشی در مورد “دستاوردهای علمی-فنی” جمهوری اسلامی، که هیچ تأثیری در بهبود وضع وخیم اقتصادی و معیشت روزمرهٔ زحمتکشان و حتی امنیت اجتماعی ندارد، واقعیتهای عینی نشاندهندهٔ ناتوانی و شکست گستردۀ حکومت در عرصههای گوناگون اجتماعی و اقتصادی است.
در حالی که پزشکیان میگوید “امروز دغدغهٔ اصلی دولت و حاکمیت معیشت مردم است” و راهحل را “استفاده از داده و اطلاعات و مدیریت” اعلام میکند، روز ۳ اسفند ایلنا گزارش میدهد که “زندگی کاملاً قسطی شد. کالاهای مصرفی مردم از لباس و گوشت گرفته تا سیبزمینی و هویج، قسطی و دانهای به فروش میرسد، اما پشت پرده، بیماریهای متابولیکی و سوءتغذیه و تلاشی خانوادههاست.” روز بعد، ۴ اسفند، راه حل “رهبر معظم انقلاب” برای این وضعیت در دیدار با گردانندگان وزارت اطلاعات اینگونه مطرح می شود: “تنها راهحل مشکلات، پایبندی به مبانی انقلاب است.”
برنامهٔ سیاسی فریبکارانۀ خامنهای و اعوان و انصارش با پرچم “وفاق ملی” در دست مسعود پزشکیان نیز اکنون با شکست کامل روبهرو شده است. سخنان بیاثر پزشکیان و توضیح واضحاتی مانند “ناترازی بهخاطر نبود تناسب بین منابع و مصارف است […] آینده را خودمان باید بسازیم” آشکارا مورد تمسخر و انزجار اکثریت قاطع مردم قرار میگیرد. حتی اقشار پایبند به باورهای مذهبی، که بخشی از تشکیلدهندگان پایگاه اجتماعی حکومت بودهاند، اعتنایی به این سخنان توخالی نمیکنند و متوجه ناتوانی حکومت و در رأس آن خامنهای شدهاند. مردم عادی و زحمتکشان کشور راهحل مشخص و عملی و فوری برای مشکلات معیشتی میخواهند، نه حرفهای مفت و بیخاصیت.
دیکتاتوری حاکم در وضعی نامتعادل و برگشتناپذیر و در ترس دائم از مردم قرار گرفته است. سران حکومت میبینند که با توسل بهاصطلاح قدرت نرمِ فریب و دروغ یا قدرت سختِ سرکوب نتوانستهاند مردم و بهویژه زحمتکشان و قشرهای تهیدست و جوانان و زنان حقطلب را ساکت کنند. واکنش حکومت به این وضع، و به اعتراضهای مردمی، نه حل مشکلات مبرم جامعه، بلکه توسل به سرکوب و صدور احکام اعدام، و در بهترین حالت برگزاری انواع نشستهای رسانهیی نمایشی و همایشهایی با عنوانهای دهانپُرکُن و دیدار رهبران و سران بیصلاحیت از این و آن نمایشگاه برای تولید تصویرهای تبلیغاتی همراه با تکرار لاطائلات و ژستهای بیمعنای همیشگی است.
همین هراس دائمی حکومت از مردم باعث شد که در جریان زورگیری اخیر در شامگاه ۲۴ بهمن که منجر به قتل امیرمحمد خالقی، دانشجوی زحمتکش شهرستانی، در محوطهٔ خوابگاه دانشگاه تهران شد، دولت و دستگاههای امنیتی-قضایی با دستپاچگی وارد عمل شوند و از حادّ شدن موضوع جلوگیری کنند. روز بعد از این قتل، جوّ دانشگاهها بار دیگر ملتهب شد و به برپایی تظاهرات اعتراضی دانشجویان و خشم عمومی علیه حکومت انجامید. معترضان بهدرستی حکومت را عامل ناامنی اجتماعی میدانند. دیکتاتوری حاکم نیز بهخوبی میداند که افکار عمومی تا چه حد علیه آن و منتظر فرصتی برای اعتراض است. حکومت از این بیم دارد که این نوع وقایع، مانند قتل مهسا (ژینا) امینی در بازداشت گشت ارشاد، بار دیگر جرقهای شود برای خیزشهای اعتراضی وسیع ضدّحکومت؛ پس به هر قیمت باید «غائله» را بخوابانند!
تشدید تضاد آشتیناپذیر بین بخش اعظم جامعه و دیکتاتوری ولایی، گسترش ناگزیر اعتراضها، و بیاعتنایی اکثر مردم به سخنوریهای پوچ و سفرهای استانی نمایشی پزشکیان یا تمجید خامنهای از “موفقیتهای دولت” برگماشتهاش، آن هم در حالی که هیچکدام از قولها و وعدههای انتخاباتی محقق نشده است، حتی سرسختترین اصلاحطلبان دلبسته به “وفاق ملی” را ناامید کرده است. برای نمونه، عباس عبدی که از نظریهپردازان اصلاحطلب و ستوننویس اصلی روزنامۀ اعتماد است میگوید: “آقای پزشکیان و دولت او در معرض خطر از دست دادن اعتماد عمومی هستند. اعتمادی که از ابتدا هم ضعیف بود.” او در ادامه میگوید: “در واقع اعتماد ضعیف از اینجا ناشی میشد که بسیاری از مردم معتقد بودند که در فضا و ساختار سیاسی موجود نمیتوان کار مؤثری کرد و انجام سیاستهای مفید و کارآمد تقریباً غیرممکن است.”
واقعیت ماهیت ارتجاعی اصلاحنشدنی و عملکرد ویرانگر و سرکوبگر دیکتاتوری ولایی و اقتصاد سیاسی بهغایت ناعادلانهاش را مدتهاست که زحمتکشان و حقطلبان با تمام وجود فهمیدهاند. نیروهای مترقی مانند حزب ما نیز همواره بر آن تأکید کردهاند. اما نظریهپردازانی مانند عباس عبدی همچنان حرف از اصلاح میزنند. این «صاحبنظران» با انشانویسیهای بیفایده برای حل مشکلات زحمتکشان در روزنامههای مجاز و شبکههای مجازی، با انتقادهای سطحی و نصیحت کردن پزشکیان، همچنان از پرداختن صریح به معضل اصلی طفره میروند. گویی همچنان میکوشند که شکاف عظیم و واقعی بین ملت و حکومت را با موعظه و آشتی با دیکتاتوری حاکمِ مدافع نظم اقتصادی-سیاسی موجود پُر کنند.
عبدی و همفکرانش در فهم واقعیتهای عینی زندگی زیر دیکتاتوری حاکم بسیار عقبتر از افکار عمومی و تحلیلهای اجتماعی نیروهای مترقیاند. یا اینکه میفهمند و بنا به دلایل و منافعی از بیان علت و ریشۀ اصلی اصلاحناپذیری دیکتاتوری مذهبی فرار میکنند. به نظر ما، عبدیها هنوز هم با استفاده از مفاهیم گُنگی مانند “هستهٔ سخت قدرت” یا “سیستم سیاسی” یا “حاکمیت” در تحلیلها و نظریهپردازیهایشان عامدانه محور اصلی استبداد حاکم یعنی “رهبر معظم” و ولی فقیه و دستگاه ولایت را از زیر ضربه خارج میکنند. به نظر میآید اینان هنوز هم به مماشات با دیکتاتور و راضی کردن رژیم ولایی اعتقاد دارند. نمیخواهند یا نمیتوانند بپذیرند که عامل سدّکنندۀ مسیر تغییرهای بنیادین ملی و دموکراتیک ضروری برای توسعه و رشد سالم ایران همین وجود رژیم ولایت فقیه و دیکتاتوری ولی فقیه و احکام فصلالخطاب «خلیفهٔ مسلمین» بوده است.
در ارتباط با تصمیمها و دستورهای بسیار مخرب و ضدّملی خامنهای و بیعت بیچونوچرای اصلاحطلبان و اصولگرایان با “رهبر معظم”شان، این گفتۀ محمد مهاجرانی- از نظریهپردازان اصولگرا، اما همفکر اصلاحطلبان هوادار “وفاق ملی” و خواستار مذاکره با دولت ترامپ- شایان توجه است: “سخن رهبری در نظام جمهوری اسلامی فصلالخطاب است و باید اجرا شود. در قضیهٔ مذاکره با آمریکا نیز این قاعده جاری است. هیچ مسئولی نباید حرفی بزند که با نظر رهبری زاویه داشته باشد.”
البته، بهرغم بهاصطلاح “فصلالخطاب” (یعنی جداکنندهٔ حق و باطل) بودن سخن خامنهای در مورد منع مذاکره با ترامپ، میبینیم که مسعود پزشکیان، که بدون اجازۀ خامنهای کاری نمیکند، از پنجشنبه گذشته بار دیگر زمینهچینی برای درخواست مذاکره با آمریکا را آغاز کرد و گفت: “مذاکره میکنیم، اما نه به هر قیمتی […] عزت خود را زیر پا نمیگذاریم.” ما هم موافقیم که مذاکره با توجه اکید به منافع ملی کشور منعی ندارد، اما برای همۀ روشن است که اشارهٔ پزشکیان به “عزت” همان تهماندۀ اعتبار شخص خامنهای در میان هواداران حکومت و ضرورت “حفظ نظام” مذهبی به هر قیمتی است.
از یک سو، نظریهپردازان اصولگرا و اصلاحطلب یا معجونی از این دو مانند مهاجرانی را میبینیم که در تحلیل نهایی همواره برای حفظ محور قدرت- یعنی جایگاه ولی فقیه و ”بیت رهبری“- سر تعظیم فرود میآورند یا با اشاره به “هستهٔ سخت قدرت” عملاً در برابر دیکتاتور سکوت میکنند. این قبیل نظریهپردازان، بهرغم انتقادهای بیخطری که از این یا آن عرصۀ عملکرد دستگاههای حکومتی میکنند، بهدلیل عاجز بودن از درک واقعیتهای عینی یا برای حفظ منافعی که بر ما کاملاً روشن نیست، نمیتوانند یا نمیخواهند از باتلاق حکومت ولایی خارج شوند.
از سوی دیگر، شخصیتهای مذهبی ضدّدیکتاتوری مانند میرحسین موسوی، زهرا رهنورد، مصطفی تاجزاده، و ابوالفضل قدیانی و انبوهی از دیگر زندانیان سیاسی را میبینیم که نهفقط در برابر «رهبر ولایت» سر خم نمیکنند، بلکه خامنهای و دستورهای “فصلالخطاب” او را مستقیماً به چالش میکشند و مسئول وضع کنونی میدانند. آنان برای دفاع از جامعهٔ مدنی و آیندۀ آزاد ایران شجاعانه نقش “رهبری” فردی و شخص خامنهای را در سدّ کردن مسیر تغییرهای بنیادین و به خطر انداختن حاکمیت ملی کشور افشا میکنند.
مصطفی تاجزاده اخیراً از زندان متنی را در ارتباط با خواست آزادی رهبران جنبش سبز منتشر کرد که در آن بهدرستی به نقش خامنهای در سیاست خارجی ورشکستۀ رژیم و مواضعش برای حفظ آبرویش در مذاکره با آمریکا اشاره کرده است. در این متن از جمله آمده است که “بانی وضع موجود را آقای خامنهای میدانم […] نباید گذاشت رهبر بار دیگر این فرصت را بسوزاند و خطر افتادن میهن در چاه ویل بیدولتی و هرجومرج را گسترش دهد.” نکتهٔ دیگری که در نوشتهٔ تاجزاده آمده و برای مقابله با حکومت دیکتاتوری اهمیت دارد این است که “اتحاد و مطالبهگری ملت میتواند رهبر را به عقب براند تا راه بر شکوفایی اقتصادی و رفع مشکلات معیشتی شهروندان بگشاید.”
به هر حال مدتهاست که عمر تحلیل و فلسفهبافی برای توجیه پیشبرد “اصلاحات” بر اساس مماشات با “رهبری”، ضرورت “اعتمادسازی با حاکمیت”، یا “وفاق ملی” به سر آمده است. بیثمر و بیهوده بودن “اصلاح” دیکتاتوری ولایی بارها و بارها در هر دو عرصۀ نظری و عملی ثابت شده است. نقش ارتجاعی جایگاه ولایت فقیه و دربار استبدادی ولایت و دستورهای ویرانگر خامنهای در سه دههٔ گذشته و کشیده شدن کشور به اوضاع خطرناک کنونی را بههیچوجه نمیتوان از اذهان عمومی پاک کرد.
تحریم نمایشهای انتخاباتی از جانب اکثریت جامعه، در کنار انبوهی از رخدادهای اعتراضی در چند سال اخیر، و گسترش شکاف پُرنشدنی ملت-حکومت بهروشنی نشاندهندهٔ دید بسیار منفی افکار عمومی به کل “نظام” موجود و رد کردن کامل “اسلام سیاسی” در حکم ایدئولوژی حکومتی است. آگاهی اجتماعی به حدّی است که بخش اعظم جامعه کاملاً متوجه ضرورت گذار ایران از حکومت دیکتاتوری و برقراری دولتی ملی و دموکراتیک است، بدون اینکه سایهٔ «بیت» یا «دربار» بر سر آن باشد. در افکار عمومی این سؤال مطرح است که اساساً چرا یک شخص باید در رأس حکومت باشد، آن هم فردی که مردم انتخاب نکردهاند. چرا یک نفر باید قدرت مادامالعمر داشته باشد و بدون پذیرش هیچ مسئولیتی برای همهٔ امور اساسی کشور تصمیم بگیرد؟ امروزه از یک سو ولایت خامنهای بهعنوان “نمایندۀ خدا بر زمین” برای بخش اعظم جامعه پذیرفتنی نیست و کارنامۀ سیاه عملکرد او مورد انزجار وسیع است. از سوی دیگر، مضحکههای اخیر رضا پهلوی در اعتراض به دعوت نشدن به “کنفرانس امنیتی مونیخ” بهعنوان “رهبر” خودخواندۀ ایران و تجمع اندک هواداران او در ژنو و مونیخ با شعار ارتجاعی “خدای هر ایرانی، کینگ [شاه] رضا پهلوی” مایهٔ تمسخر مردم خسته و منزجر از حکومت فردی شده است.
واقعیت آن است که آگاهی اجتماعی و خواستهای مبرم زحمتکشان و بخش بزرگی از جامعه برای دموکراسی و عدالت اجتماعی اکنون بسیار جلوتر از توان و درک گردانندگان و حافظان دیکتاتوری دینی حاکم یا هواداران به قدرت رسیدن «شاهزاده» در بخش جعلی و مبتذل اپوزیسیون است. شرایط ذهنی و عینی جامعه وارد مرحلهای شده است که با تشکیل جبهۀ واحد ضدّدیکتاتوری میتوان و باید خامنهای و دستگاه ولایتش را به عقبنشینی واداشت و به روند برچیدن بساط رژیم دیکتاتوری حاکم و تحقق تغییرهای بنیادی به سود زحمتکشان یاری رساند.
به نقل از «نامۀ مردم»، شمارهٔ ۱۲۲۸، ۶ اسفند ۱۴۰۳